وبلاگ شخصی ابراهیم کروبی دالان درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان یک شنبه 20 فروردين 1398برچسب:, :: 18:37 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
عکس های از سد گلپایگان یا سد اختخوان
یک شنبه 20 فروردين 1398برچسب:, :: 18:28 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
گاهی اوقات در پی این هستیم که چگونه یک مدیر - مدیریت می کند؟یا چگونه می توان یک مدیرخوب بود؟
پیش از همه باید بدانیم که برای مدیر خوب بودن و یا مدیریت خوب داشتن باید در خور این ویژگی باشیم و برای اینکه این ویژگی را در خودمان بیشتر کنیم باید آن را تمرین کنیم و سعی کنیم بهترین ها را در خود افزایش دهیم. شاید با افرادی روبرو شده باشیم که بر خلاف افکار و اعتقادات درست در جهت مدیریت برخورد کنند. دلیل آن هم این است که تمرین مدیریت در همه ی افراد وجود ندارد و گاهی اوقات انتخاب یک مدیر به شکل سلیقه ای و یا بر اساس معیارهای دیگر می باشد. باید بدانیم که برای یک مدیر خوب بودن نباید از رفتار افراد به عنوان یک مدیر آموزش دید بلکه باید آموزش های مناسب یک مدیر خوب را دید و آن ها را تمرین کنیم.حالا این تمرین می تواند در قالب یک فرد در یک شرکت کوچک خصوصی به عنوان فرد رده ی پایین سازمان بود و یا یک فرد در یک سازمان بزرگ دولتی. به هر حال در هر قالب شغلی باید بدانیم که سه چیز لازم و ضروری است: ۱. تعهد به شغلی که به عهده گرفته ایم. ۲. اعتقاد به مهم بودن شغلی که در حال انجام آن هستیم. ۳. گسترش و به روز نگه داشتن شغلی که به عهده گرفته ایم. البته نباید این فکر در ذهن ما به اشتباه شکل بگیرد که تنها زمانی می توان یک مدیر خوب بود که شغل ما مدیریت باشد بلکه باید بدانیم که در هر شغلی که باشیم باید این احساس در ما وجود داشته باشد که بتوانیم آن را به شکل شایسته مدیریت کنیم و این تنها رمز موفقیت است. و چطور می توان یک مدیر موثر بود؟
بدون در نظر گرفتن سن يا تجربه می توان با در نظر داشتن فنون ضروری، مديری موثر بود. يك مدير خوب هميشه چند راه ويژه برای ايجاد روابط كاری تاثيرگذار با گروه خود دارد. امروز استفاده از اين فنون را در دفتر خود آغاز كنيد و كارمندانتان از شما سپاسگزار خواهند بود. 1. انگیزه فردی افراد یا آنچه را برایشان ویژگی دارد دریابید. این مساله می تواند شامل اقدامات گوناگون از خرید بلیت های مسابقات ورزشی برای علاقمندان به ورزش گرفته تا كشف ساده علایق آنان باشد. 2. ایجاد این گونه روابط شخصی با همكاران و مراجعان موجب كار گروهی بیشتر در بین آنان می شود. استیو كارنی، نویسنده كتاب "وقایع نگار كار گروهی"می گوید: " امروزه كار گروهی مهم ترین مهارت در محل های كاری به شمار می رود و همه مدیران و كارمندان باید بازیكنان یك تیم باشند."كارمندانتان را فعالانه از طریق گفتگو به كار بگیرید، جریان نظرات را تشویق كنید و تفكرات گروهتان را در نظر بگیرید. 3. همواره از كار گروهتان قدردانی كنید كه در نهایت موجب احترام به مدیریت می شود و همكارانتان را به كار سخت تر وادار می كند. به نظرات دیگران گوش دهید. استفاده از مشاوره اعضای مسن تر و با تجربه تر نیز سودمند خواهد بود. 4. هیچ یك از این اقدامات بدون كنار گذاشتن نامه های الكترونیك و پیام های صوتی برای یك لحظه و تلاش برای ترتیب دادن نشست هایی با كارمندان امكان پذیر نیست. برای بررسی جزییات طرح ها و مسایل و راه چاره های دیگر كاری، جلسات منظم برگزار نمایید. با انجام این كار روابط مهمی را با كارمندانتان برقرار خواهید كرد و آنان تمایل بیشتری به همكاری با شما نشان خواهند داد. 5. مطالعه روزنامه ها، مجلات یا نشریات تجاری می توانند به سادگی در بالابردن دانش مدیریتی به شما كمك كنند. جمعه 8 آذر 1392برچسب:, :: 14:29 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
حکایت بخشندگی حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک را نقل کنم.
خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.اما در مورد من چی؟ من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟
جوابش این بود:
شاید علتش این باشد که
"هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"
قدرت اندیشه
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است .
داستان تغيير استراتژيك مرد كور روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....
پنج شنبه 23 آبان 1392برچسب:, :: 14:6 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است : ده سال مراقبت. چه عشقي! چه عشق قشنگي!!! جمعه 4 اسفند 1391برچسب:, :: 9:36 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!
دو شنبه 2 بهمن 1391برچسب:, :: 22:27 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
يك پسر تگزاسي براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاده و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند (Everything Under a Roof) در ايالت كاليفرنیا رفت. مدير فروشگاه به او گفت : يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده و در پايان روز با توجه به نتيجه كار در مورد استخدام تو تصميم ميگيريم. در پايان اولين روز كاري مدير به سراغ پسر رفت و از او پرسيد كه چند مشتري داشته است ؟
پسر پاسخ داد كه يك مشتري مدير با تعجب گفت: تنها يك مشتري ...؟ بي تجربه ترين متقاضيان در اينجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟پسر گفت: 134,999.50 دلارمدير تقريبا فرياد كشيد : 134,999.50 دلار .....؟ مگه چي فروختي ؟پسر گفت : اول يك قلاب ماهيگيري كوچك فروختم، بعد يك قلاب ماهيگيري بزرگ، بعد يك چوب ماهيگيري گرافيت به همراه يك چرخ ماهيگيري 4 بلبرينگه. بعد پرسيدم كجا ميريد ماهيگيري ؟ گفت : خليج پشتي من هم گفتم پس به قايق هم احتياج داريد و يك قايق توربوي دو موتوره به او فروختم. بعد پرسيدم ماشينتان چيست و آيا ميتواند اين قايق را بكشد؟ كه گفت هوندا سيويك من هم يک بليزر دبليو دي4 به او پيشنهاد دادم كه او هم خريدمدير با تعجب پرسيد : او آمده بود كه يك قلاب ماهيگيري بخرد و تو به او قايق و بليزر فروختي ؟پسر به آرامي گفت : نه ، او آمده بود يك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بيا براي آخر هفته ات يك برنامه ماهيگيري ترتيب بدهيم،شايد سردردت بهتر شد ! و انسان تنها نشسته بود، غرق در اندوهی فراوان
همه حيوانات دور او جمع شدند و گفتند: مادوست نداريم تو را اينگونه غمگين ببينيم. هر آرزویی داری بگو تا ما برآورده کنیم."انسان گفت: ميخواهم قدرت بینایی قوی داشته باشم. كركس جواب داد: بينايي من مال تو."انسان گفت: "ميخواهم نیرومند باشم.پلنگ گفت: مانند من قدرتمند خواهي شد. انسان گفت: ميخواهم اسرار زمين را بدانم. مار گفت: نشانت خواهم داد. و سپس تمام حيوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتي انسان همهی این هدایا را گرفت و رفت، جغد به بقيه حیوانات گفت: انسان دیگر خيلي چيزها ميداند و قادر است كارهاي زيادي انجام دهد. من ميترسم!گوزن گفت: ولي انسان به هرآنچه میخواست رسید، ديگر غمگین نخواهد بود. اما جغد جواب داد: نه. حفرهاي درون انسان ديدم. اشتیاق و حرصی عميق كه كسي را ياراي پر كردن آن نيست. اين همان چيزي است كه او را غمگين ميكند و مجبورش ميكند بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه ميدهد تا روزي هستي ميگويد: من تمام شدهام و ديگر چيزي ندارم پيشكشت كنم.......... ادامه مطلب ... چهار شنبه 6 دی 1391برچسب:, :: 11:3 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
ه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودنُ کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه ،پررو بازي! چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه ،پررو بازي ! بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه، پررو بازي اينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري!!!!!!!! هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند! شنبه 25 آذر 1391برچسب:, :: 20:18 :: نويسنده : ابراهیم کروبی
سه حاجت یک کنیز عربی کنیزی داشت، که او را بسیار دوست می داشت. روزی به او گفت: می خواهی که خلافت از آن تو باشد؟ گفت :نه ؛ گفت چرا؟ گفت : امت می میرد و تباه می شود. گفت پس چه می خواهی؟ گفت:سلامتی: گفت دیگر چه؟ گفت: روزی فراخ، که کسی را بر من منت نباشد.گفت دیگر چه؟ گفت گمنامی، چرا که بلا بر نام آوران تند تر فرود اید. رنج بی همسر اسان تر است به یکی از نیکوکاران گفتند: تا کی بی همسر خواهی ماند؟ گفت :رنج بی همسری آسان تراز تحمل سختی در تامین مخارج همسر است. پادشاهی جاودانه پادشاهی روزی به وزیر خود گفت: چه خوب است پادشاهی! اگر جاودانه باشد. وزیر گفت اگر جاودانه می بود ، نوبت به تو نمی رسید.!!@@ نه خوبی و نه بدی به فیثا غورث گفتند : چه کسی از دشمنی مردم به سلامت است؟ گفت: آن کسی که نه از او خوبی سر زند، نه بدی، پرسیدند ،چگونه ؟گفت : اگر ازاو خوبی سر زند ، بدان با او دشمنی کنندو چون بدی از او آشکار شود ، خوبان به دشمنی با او بر خیزند. از نوادر اندیشه مردی که فریفته زنی بود، به او نوشت : خیالت رابفرست تا بر من بگذرد و او در پاسخ نوشت : دو دینار بفرست تا به بیداری به نزدت آیم. اگر خرد را پیش نگیریم از کردارمان همیشه آزرده خاطریم موضوعات
پيوندها
|
|||
![]() |